داستان کوتاه؛ نیمه‌های تابستان

💙 نیمه های تابستان بود چند هفته‌ ای می شد که‌ دلم خانه ی پدر‌بزرگ‌ را می‌خواست اما کسی دلتنگیم را نمی دید، برای یک بچه ی هفت ساله تحمل دلتنگی سخت بود آنقدر سخت که یک روز صبح کتونی‌هایم را پوشیدم و بی خبر از خانه بیرون زدم…. تنها نشانی که از خانه ی پدربزرگ داشتم یک دکه‌ی روزنامه فروشی سر کوچه‌شان بود… از شوق رسیدن به خانه‌ی‌ پدربزرگ‌ تمام مسیر را دویدم تا اینکه چشمم به دکه‌ی روزنامه فروشی افتاد ،خوشحال به داخل کوچه رفتم… همینطور چشمم به خانه‌ها بود که دیدم نه … خبری از خانه‌ی پدر بزرگ نیست… با خودم گفتم [...]

بیشتر بدانید...

همان چیزی را از جهان به دست می‌آوریم که همان را به جهان بخشیده‌ایم

دقیقاً همان چیزی را از جهان به دست می آوریم که همان را به جهان بخشیده ایم. “به همان اندازه که بکارید، درو خواهید کرد.” اگر پیام من به دنیا چنین باشد که : خواسته هایم را عطا کن! عطا کن! عطا کن! دنیا نیز پیامی مشابه برای من خواهد فرستاد که : تو نیز خواسته های مرا عطا کن! عطا کن! عطا کن! در نتیجه من هرگز احساس آرامش نخواهم کرد و محکوم هستم تا تلاش کنم تقاضایی را که در ذهن خود ساخته ام جامه عمل بپوشانم. اگر پیام من به دنیا چنین باشد که: چه می توانم ببخشم؟ یا [...]

بیشتر بدانید...